ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
8
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
به تنشان بود و حيف شد كه عثمانىهاى قسطنطنيه اين لباسهاى رنگارنگ را با كلاه فينه و ردنگت تركيهى جوان عوض كردند . چاپارخانه در آن سوى آبادى بود و آن را زنى اداره مىكرد و چنين به نظر مىرسيد كه او روزهاى خوش را پشت سر گذاشته است ، چون علاوه بر زبانهاى آلمانى و روسى ، به راحتى انگليسى و فرانسه هم صحبت مىكرد . تا ما وارد شديم شامى كه چندان تعريفى نداشت ، جلوى ما گذاشت و بلافاصله سروكلهى يكدوجين سگ گنده در دور و بر ما پيدا شدند كه خيلى خودمانى روى زانوان ما و از آنجا به روى ميز جستوخيز كردند و ما مجبور بوديم مرتب با آنها گلاويز شويم . بعد به علت خستگى و كوفتگى ناشى از تكانهاى مداوم ارابه با لذت تماى روى نيمكتهاى بالشدار كه آنها را به جاى تختخواب گذاشته بودند ، تخت دراز كشيديم . ولى مدت استراحت ما بسيار كوتاه بود ، چون دشمنان بىرحم و دست نيافتنى ما دوباره در دوروبر ما به جستوخيز پرداختند و تقريبا نگذاشتند تمام شب لحظهيى بخوابيم . حوالى ساعت ده صبح توانستيم دو ارابه كرايه كنيم . بعد از خارج شدن از تونلى كوچك كه در واقع دروازهى بايدار به حساب مىآمد و بالاى كوه ساخته شده بود ، يك دفعه در برابر خود با آنچنان منظرهاى روبهرو شديم كه حتى از منظرهى ديروزى هم بسى زيباتر و دلانگيزتر بود : در سمت چپ ما كوهستانهاى بلند يكپارچه پوشيده از جنگلهاى انبوه و در سمت راست ، در عمق دوارانگيزى آب آرام دريا كه زير تابش آفتاب گرم مشرق زمين به رنگ شير ديده مىشد ، تا بىنهايت همه جا را فراگرفته بود . هر از چندگاهى يك بار نوك منارهى باريك و بلند مسجدها از ميان شاخ و برگ سرسبز درختان نمايان مىشد و نشان از دهكدهها و آبادىهايى مىداد كه در اين بهشت روى زمين از نظرها پنهان بودند . از بيرون دروازهى بايدار جاده سراشيبى بود و از كرانهى دريا مىگذشت ، خيلى زود به چاپارخانهى كىكىنئيس « 1 » رسيديم . بعد از آن به درهى باصفاى سىمئيس « 2 » ، كه يك سوى آن دريا بود و سوى ديگر ، در سمت جنوب دره ، كوههايى با شيب تند قرار داشت . از هر سو نگاه مىكرديم چشمانداز روبهرو بسيار خيالانگيز و زيبا ديده مىشد . درست در همان لحظهيى كه مؤذن با بانگ الله اكبر مؤمنان را به نماز دعوت كرد ، ما وارد آبادى
--> ( 1 ) . Kikineis ( 2 ) . Simeis